
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من


نوشته شده توسط کامران_ایزدشهر در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
ساعت 1:37 موضوع |
لینک ثابت
تنهایی
Redamdo por la via
Como un pobre peregrino
Encerrado en la puerta
Que no me quede un amigo
Y estami mar amarrada
Abandonada y solito
Pero mi vida , se enclavara
Se enclavara como las aguas de un rio.....
pero mi vida , se enclavara
Como las aguas que un hombre
He vivido....
همچون یک آواره ی خانه به دوش
در میان زندگی غلتیدم
در پشت درب های بسته زندانی شده ام
و هیچ دوستی برایم باقی نمانده
و دریای وجودم محصور شده
رها شده و تنهایم
ولی زندگی ِ من به آن راه خواهد یافت
همانند آب های رودخانه
که به دریا می ریزند
ولی زندگی ِ من به آن راه خواهد یافت
همانند آب که انسان
...به آن زنده است





نوشته شده توسط کامران_ایزدشهر در جمعه هفدهم اسفند 1386
ساعت 1:4 موضوع |
لینک ثابت



ارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمتتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

|
| |
|
|
نوشته شده توسط کامران_ایزدشهر در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
ساعت 4:15 موضوع |
لینک ثابت





سلام
همدم غروب
دور ميشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب
آرومتر از پرواز يه شبنم زير آفتاب
آروم مثل نسيمي که ميگذره از چمن
ميگذرم از کنارت همدم محبوب من
دور ميشم از پيش توآهسته اما خسته
حالا که بوسه خواب روي چشات نشسته
حالا ميرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد
دست پر از تمنات دست منو رها کرد
سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم
تو شعله ور تر از عشق
من از سرما سرودم
توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم
منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم
آروم ميرم مبادا رفتنمو ببيني
با چشماي پر از اشک سر راهم بشيني
ديگه وقتي نمونده تو دل اين شب تار
ميسپارمت به خاطر براي آخرين بار
سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم
تو شعله ور تر از عشق
من از سرما سرودم
توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم
منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم 
نوشته شده توسط کامران_ایزدشهر در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
ساعت 2:7 موضوع |
لینک ثابت



در انتظار مرگ من
تردید نکن به بودنم من آخرین نگاهتم
من شعله ی عذاب تو آغاز یک گناهتم
از من نرنج به دل نگیر هم صحبت سخن پذیر
تنها فقط از من نبود این حس و شهوت این دلیل
از رفتنم نرنج نگو این مرد بد بد کرد و رفت
من مرد بد بودم ولی حتی زمان هم شک نکرد
حالا که تنها می رمو تنهاییا حق تو شد
تنها بمون که بی دلیل این حق برات ناحق نشد
از من نرنج به دل نگیر هم صحبت سخن پذیر
تنها فقط از من نبود این حس و شهوت این دلیل
باور نمی کنی ولی من دیگه نیستم مال تو
حتی همین خواستن یه روز اصلا نبوده حق تو
تو مثل من اثیمیو من مثل تو یه فاحشه
فرق میون ما دو تا یه قلبهو یه حادثه
من با خودم می جنگم و تو با خدای خوبیات
من از خودم می رنجم و تو از تموم دوریات
باور نمی کردی یه روز رفتن برات جدی میشه
گفتی دو روزو طی کنیم آینده ها عادی میشه
آینده ی عادی ی تو رسیده از راه دراز
رسیده تا بهت بگه منم همون دیروز ناز
دیروزی که رفت و نموند مثل همین امروز ها
تنها دعا می مونهو فریاد و این نفرین ها
از من نرنج به دل نگیر هم صحبت سخن پذیر
تنها فقط از من نبود این حس و شهوت این دلیل
نوشته شده توسط کامران_ایزدشهر در شنبه سیزدهم بهمن 1386
ساعت 10:44 موضوع |
لینک ثابت